نیروانایم و بودا کنمت...

غزل ایینه این روح مکدر شده است

نیروانایم و بودا کنمت...

غزل ایینه این روح مکدر شده است

عرصه ی سخن بسی تنگ است
و عرصه ی معنی بسی فراخ

از سخن، پیش تر آ
تا فراخی بینی
و عرصه بینی
هنوز ما را اهلیت گفت نیست
کاش اهلیت شنودن بودی...

"شمس تبریزی/مقالات

طبقه بندی موضوعی


جهان گرفتار جنونی ادواری میشود  

                               وقتی  

                               به اوازی    پرنده ای را  

                                  معتاد میکنند  

                                  به لبخندی    شاعری را... 

                                     

                                                                                     جاویدان رافی





#شاعر گلوی خاطره اش زخمی است...

                                 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۳
ج.شجاع رافی

"مشروطه ام با صورتی زخمی"

 

بر دستهایم رفته تابوتی
از شوش تا بالای امجد را
که می کشد هر روز بر دوشم
تهران بی سردار اسعد را

تهران بی فاتح که غم دارد
از باغ فاتح تا شکار شیر
از زهر پیکان تا شب خرم
از زخم کاوه تا شب زنجیر

از گریه هر شوش در شیشه
از خواب هر خرگوش در طوفان
از ذلت هر موج در خشکی
از حسرت هر رقص در باران

از گشتن بیهوده در بلوار
تا گشتن بیهوده در لاله
از مردن بیهوده بر دیوار
تا کشتن بیهوده در چاله

از وعده های پوچ و چشم لوچ
از زهر های چشم و گوش کر
از این تریبونهای وحشی در
تهران پا در جنگ بی سنگر


بغض "بهار"م در وطن خواهی
شور "مصدق" در بد آوردن
دست"مظفرخان قاجاری"
در پوچهای ممتد آوردن

تندیسی از رنج "رضاخانم "
بر سر در میدان ازادی
وقتی حلالم کردی و رفتی
وقتی مرا از دست میدادی
 
یک دستخط_ بی مهر و امضایم
بر سینه تلخ بهارستان
از مجلس شورای ملی تا
تابوت ملی در مزارستان

این عاقبت میزاد آن أف را
بنداز بر هر صورتی تف را
امروز باید دید شاید باز
خشم پسرهای لیاخوف را

ستار مجروحم که ایران را
خونم که شستم هر خیابان را
در چشم های توپچی اشکم
افتادنم از پای تهران را

تیرم که در هر گوش شلیکم
خارم که از هر چشم بر پایم
شیرم که بی یال و دم افتادم
شورم که شیرین نیست رویایم

قندیل های روشن دردم
ناساز در سوز سمورستان
بر دستهای کهنه تابوتی
در رفت و آمد سوی گورستان

کابوس خندیدن به گور خویش
بر پله های سینما رکسم
من ان نگهبانم که خواب افتاد
هر شب در اتش زیست کانکسم

پشت سر من حرف بسیار است
با دشمنانی متحد  هر شب
تاریخِ مشکوکم به تحریفش
در دستهای معتضد هر شب
 
در خنده هایم غرق میکردم
بار هزاران کشتی از غم را
در من کسی هر روز قی می کرد
ترس از جهان بی تو باشم را

باید تو را هر روز در خواب و
بیداری ام تکرار می کردم
خوابت نمی برد و تو را هرشب
از خواب بد بیدار می کردم

ای شهریار شهر سنگستان
دنیا تو را مظنون صدا می کرد
معلوم شد اما نخواهد شد
محکوم... آنکه خون به پا می کرد

 ایران بعد از سینما رکسم
ترکم کنی آدم نخواهم شد
مشروطه ام با صورتی زخمی
از خوابهایت کم نخواهم شد...

 

 

#شهریار شهر سنگستان:از فریاد در تداوم :مهدی اخوان ثالث

 

 

 

#جاویدان_رافی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۱۴
ج.شجاع رافی

ملالی نیست

از حال دلت

با ما سوالی نیست

که هر سطری از این اندوه امروز از تو خالی نیست


تو در من

با من

از من زیست داری _بی منی هر چند_

من از بس با تو با خود نیستم

اما ملالی نیست


جاویدان رافی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۶:۳۱
ج.شجاع رافی

@javidanrafi


هوا ابری و باران در مصاف و باد در راه است

چه اوضاع عجیبی بختمان امروز کوتاه است 


به دریا داده دل را وحشت از طوفان و سرما نیست

چراغ خانه خاموش است و ماه قریه در چاه است


برعد ای اسمان _زخم دل این جاشوانی که 

نگاشان مرهم زخم تو در شبهای بی ماه است


به کوهی پشت دارد غیرت شیران ابادی

که طوفان پیش عزم مردهای قریه چون کاه است


پس از رقص زمین سرهای یاران برزمین دیدم

جنون رنج را در دامن این سرزمین دیدم 



هراس از دره کفتارها و شهر ماران نیست

هراس از اتش سرد زمستان پشت یک آه است


مزن خود را به خواب ابلیس ادم روی ادم کش

که هر جا ظالمی خفته است از تقدیر اگاه است


برعد ای اسمان خفته از دیروزها _وقتِ 

فرود اوردن شمشیر بر سرهای خودخواه است


دعا کردند و دستی برنیامد ...شیخ اما گفت

خدای خیل تیپا خورده با ما نیز همراه است!!


وزیر از اسب خود افتاد و وقت مرگ با خود گفت 

که این تاوان نقض اخرین فرمان یک شاه است!



#جاویدان_رافی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۱
ج.شجاع رافی

...از عشق ..;:راستش می خواستم راجع به خیلی از اتفاق های خوب و بدی که دور و بر ما میفته مطلبی رو قلمی کنم اما دریغ که هر چی بیشتر نگاه کردم کمتر خبر خوب و ارامش بخشی یافتم... اگر از لبخندهای زورکی  فاکتور بگیرم هر چه اینروز ها می بینیم معمولا غم انگیزتر از ان است که _عشق را به خیل بشر  یاداوری کند_ عفریت جنگ و خشونت و دلواپسی برای فردا از هر طرف چنگال خودش رو توی گلوی دنیا فرو کرده و رمقی برای خندیدن از ته دل باقی نگذاشته ..ادمها هر روز بیشتر به هم بی اعتماد میشن و فاصله تقدیر مقدر روابط سرد انسان معاصره ...همه دنبال گمشده ناشناسی هستند که گویا هر چه بیشتر می جویندش از او دورتر میشوند دور شدن از هم عاقبتی هست که اداره کنندگان دنیای امروز یعنی اهل سیاست دنیا و تشنگان قدرت در مبارزه همیشگی و بی فرجام میان جهل و آگاهی سعی میکنند به انسان معاصر تقدیم کنند و ما مردم مثل ادمهای کوکی و عروسکهای خیمه شب بازی به شدت همسان با این روند دهشتناک در حرکتیم ...سفری وارونه از عشق و دوستی به سوی فاصله و تنفر ...به سوی تنهاتر شدن در حضور تن ها !...کاشا که عشق بانی خیر بشر شود


غزلی تقدیم شما که چند سال پیش سروده شده اما جایی منتشر نشده بود ...شادمان باشید از ترنم عشق 




ای کشف بی اجازه نوع بشر بغل 

پایان خیر قصه اندوه و شر بغل


صلح عمیق عقل و جنون در جمیع شهر 

تزریق عشق در رگ خواب بشر بغل


سقف ستاره بر سر اوقات بی خیال 

احساس امن در دل تنگ خطر بغل


کبریت گرم و روشن شب های بی چراغ

تابیده در سیاهی شب بیشتر بغل


در مادر از تنانگی ات شور ریخته

رقصیده بر شکنجه روح پدر بغل


ای عشق ای تحملت از گریه بیشتر 

تکثیر توست خنده زدن توی هر بغل 

##

تو آخرین امید به دریا رسیدنی

من را بگیر تنگ تر از بوسه در بغل


#جاویدان_رافی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۹
ج.شجاع رافی

گاهی دلم می خواهد 

سفری اکتشافی باشم به قطب 

که هیچ بهانه ای نمی تواند آنرا لغو کند

 

گاهی می خواهم هواپیمایی باشم 

که این همه ادم را ترک می کند

به دوردست های خالی از سکنه 

 و مرا با خود می برد 

و می برد مرا با خود

 که گاهی دلم می خواهد خلبانی باشم  

پریده از آسمان همین تهران

که هیچ به پشت سرش فکر هم نمی کند 


و دلش نمی سوزد وقتی سوخت هواپیمایش

در آخرین نقطه بی برگشت تمام می شود

 

و می خواهد دریاچه ای باشد کوچک

وقتی "سقوط" دنبال بالشی برای نمردن سر از آخرین نقطه زمین در آورده است

 گاهی می خواهم شفقی قطبی باشم 

که هفت رنگ لبخند  به لبهای آخرین خلبان گمشده در آخرین دقایق هستی  می نشاند 

وقتی اذوقه اش تمام می شود 

و توله گرگ ها و خرس ها را عاشق خود می کند

گاهی دلم می خواهد در اخرین دقیقه بی روح دختری اسکیمو باشی که بلد است چطور یک خلبان را زنده از دهان خرسهای قطبی در بیاورد...

 

تا هر روز دود نشوم 

و از دودکش کلبه آخرین اسکیموی غیر بومی در گوشه غم انگیزی از تهران بیرون نزنم ...


جاویدان رافی



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۶
ج.شجاع رافی

ما را بنویس قوم بی باور را 

ما خالق زخمهای یکدیگر را 

ما; پای شکسته بسته بر آتل را

ما; پشت فرو نشسته بر خنجر را 



جاویدان رافی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۰
ج.شجاع رافی
وارونه می وزند در این کوچه باد ها
از یاد میروند در این خانه یاد ها

می خانه کنج خلوت صادق مآب هاست
مسجد حریم حرمت بی اعتقادها


احساس میکنند به جایی رسیده اند
شاگردهای تنبل از این صین و ساد ها

یل ها به خشم چاه برادر دچار یاس
دنیا به کام ماذنه سوز شغادها

آزادگان به حصر و به تبعید کوفته
_تاوان سر کشیدن از انقیاد ها!!_

مردم.. گروه ساقط مردم گرفته رو 
از خویشتن در آینه.. از شرم داد ها!!

خاموش و سر به زیر !!..چرا سر نمی کشند 
شمشیر در غلاف ابراجتهاد ها!!!؟؟

هی ها فریب !..مجتهد پیر شهر ما 
تکرار کن: بدا به شما اهل بادها!!


#جاویدان_رافی"
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۴۴
ج.شجاع رافی
بالم شکست ...بال و پرم را فروختند
چشمم به خواب رفت سرم را فروختند


ماه مرا به بند کشیدند ابرها
خورشید های شعله ورم را فروختند


افتاد صد گره به تمام امیدهام
صدها دعای پشت سرم را فروختند


من تاج و تخت و بخت ندارم ولی همان
شال طلایی کمرم را فروختند

نیم به باد رفته ای از نیمه خودم
بغض سواحل خزرم را فروختند

از هفت سوی فاجعه زخمی است بال من
رحمت به دردشان ..سپرم را فروختند

دیگر امید در دل تنگم نمانده است
ته مانده های مختصرم را فروختند


جاویدان رافی
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۹
ج.شجاع رافی


خون خوردن از دلم که آموخته است

سرخرمن محصول مرا سوخته است

این آتش و خون که در من افتاده پدر 

تقصیر نگاه آن پدرسوخته است...


جاویدان رافی


دوستان عزیز 

 در تلگرام و اینستاگرام هم همراه من باشید 

در هر دو با جستجوی عبارت javidanrafi@ به صفحه من متصل می شوید .لینک هر دو مورد در نوار بالای همین صفحه نیز در دسترس است

درودتان 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۵
ج.شجاع رافی


خنجر بکش ابروی چاقو کش تلافی را

تا در تنم پیدا کنی از نو غلافی را


جاهل ترین چاقو کشان پامناری که 

هرگز ندیده پای منبرهای" کافی" را


پیچیده ام در پیچش موهای مشکوکت 

تا سرنخی پیدا کنم شاید کلافی را


قافی کلافی مو ببافی می روم از دست
 از دست خواهم داد زنجیر قوافی را


ناز حریر و ترمه داری در تنت ای عشق

 که آبروی تازه دادی ترمه بافی را


جرمم چراغ قرمز لبهای ممنوع است

با بوسه ای معلوم کن حد خلافی را


چشمت خراج سالها ویرانی است از من 

پرداختم روی غمت رنج گزافی را


پایین بیا ماه بلند آوازه ام بنشین

کوتاه خواهم کرد هر حرف اضافی را


بردار ابرو ماه من تا مرهمی باشد 

زخم پلنگت شعر جاویدان رافی را...



جاویدان رافی


         

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۷
ج.شجاع رافی
کبریت میکشم به تو خمیازه شدید
دیوار میزنم به تو ای پلک نا امید

این چندمین شب است که بیدار مانده اند
انگشتهای ملتهبم روی سررسید

بی خواب مانده اند غزل خانه های شهر
 مِی میزنم غزل غزل از رنجشی مدید

از عشقِ بین من و شما کم نوشته اند 
ای ترکش نشسته به نزدیکی ورید !

از روزهای فاجعه، خون، بغض، درد،.. آه
ای جنگ ای زمان من ای ماضی بعید

چرخیده اند درسرم از سالهای دور 
این خوابهای خیس پر از درد رو سفید

ترکش به بیخ شاهرگم بوسه میزند 
خمپاره عاشقانه صدا میزند "سعید"

عاشق شدم ستاره شدم مبتلا شدم
وقتی گلوله طعم گلوی مرا چشید

دنیا ی سرب و موشک و خمپاره بود و مرگ...
شهد شهید بود و قدمهای ناپدید

دستی جدا به شهر خدا وند میرسید
قلبی هنوز روی تل خاک می تپید

همرزمهای خاطره سازم کجا شدند؟
اسطوره های چشم نوازم کجا شدید؟؟؟!

انگار مثل خاطره های گلوی من
بوی غم جزایر مجنون نمیدهید

از سر پل ذهاب به هور العظیم عشق 
کانال میزدید،،مسافر نمیزدید!!

ای ترکش نشسته به نزدیکی ورید
 ای طعم عاشقانه بی وعده و وعید

از عشق کار من و تو دیگر گذشته است 
شوریم و عشق در شب ما میشود شهید

میراث دار تشنگی ام در حریق درد
 میریزد از گلوی عطش های من اسید 

کبریتهای خیس مرا موریانه خورد 
دیوارهای پلک مرا خستگی جوید

ای عشق ای تراکم سربی به سینه ام 
ای ترکش نشسته به نزدیکی ورید


جاویدان رافی

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۵
ج.شجاع رافی

لب تو تیر بار بوسه ...چشات 

نیزه واسه شکار صد اهو 

مردم از بس مسلحی میگن 

نیکلاس کیجو میبری از رو 


طعم گیلاس داره رنگ لبات

بوی آویشن و انار میده 

موهاتو وا که می کنی به اتاق 

حس و حال بنفشه زار میده 


من یه تابوت خالی ام وقتی 

 زندگیم بی تو مردگی میشه 

عشق با تو دوندگی داره.. 

زندگی با تو زندگی میشه .


دونه های اناره رو لبهات

وقتی تو صحن باغ می خندی 

دندونات قند یزده.  قندونو 

وقتی وا می کنی و می بندی


چتر دست تو زیر بارونم 

توی پسکوچه های شهر حسود 

وقتی مردم  نگات می کردن 

هیچکس مثل من  حسود نبود


بغض سیگارهای بهمن رو 

می شکنم بی تو روی این سکو

پاشو از خواب دختر قصه

شعر تازه بخون برام و بگو  


بگو از عشق بی بهاِنه بگو 

 از بلندای عاشقانه بگو 

توی قلبم سیگارو خاموش کن 

گریه کن تو خودت ترانه بگو 


دست دژخیم دشمن مردم 

تو گوش خنده هات چک زده تا 

یادمون باشه اون که می خنده

توی کوچه مارو کتک زده تا...


رویامونو الک دولک بکنن  

دشتهامونو پر ترک بکنن

هرجا خواستیم  به عشق تکیه کنیم

به من و تو سه باره شک بکنن


آه ای مادر زمین دستم 

به جنون شکست الوده اس

قله هایی که فتحمون کردن

ارتفاعات پست الوده اس 


آه ای مادر زمین تلخم 

بغضهای سهندمو قی کن

خواب کرمان هنوز آشفته است 

لطفعلی خان زندمو قی کن


خوابای خیس تلخمون تا صبح

وحشت از انفجار موشک بود 

بهترین خاطرات بچگیمون

دفن چشمای یک عروسک بود 


مال اینجا و اونجا نیستی تو 

سرزمین نه... زمینو رامت کن

توی جغرافیا نمی گنجی 

کل تاریخ رو به نامت کن 

 


اگه عاشق نموندم و نشدم 

منو با یک ستاره تاخت بزن 

سنگو بردار و گریه کن الکی 

تو سر هر کسی که باخت بزن ...



تو دژ بی نفوذ کرمانی 

نه یه شهر خراب جنده شده 

دیگه این دفعه کم نمیارم 

لطفعلی خان زند زنده شده 


جاویدان رافی.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۴:۲۴
ج.شجاع رافی

سالها ست حساب درد هایم از دستهایم ...


اتفاقهای خوب و روزهای شاد 

کوتاهتر از موی این روزهای توست 

که بازار طلا را کساد می خواهد


سال که تکرار می شود تو را با غمهایت بزرگتر می کند 

و اینه به تکه های کوچکتری 

 تبدیل می شود 

وقتی می شکنی ...

من به تمام اتفاقات زندگی در تمام روزهایی که گذشته فکر میکنم

بارها از بالای خودم افتاده ام 

 پایین تر از پس کوچه های شوش تا بالاتر از برج های یاسر را زیسته ام 

و در اعماق کوتاهشان قدم زده ام 

و هر سال فکر میکنم 

ای کاش رویای صلح آمیز  خانه های بی در و دیوار با سیزده از خوابهایمان بدر نمی شد 

 و من هر سال سبزه را به تکثیر موی سفیدت گره نمی زدم 

به غلغله اندوه در خانه های این در و دیوار های فاصله پرور

بگذار موی بلند به تو بیاید و بخت کوتاه به من 

بگذار موهایت را بلند ببافم 

و توی خیابان مانند مردی شاد قدم بزنم 

تا بلند بخوانم  

 _ کاشا تقویم  چرخش مداومی از بیست و هفت اسفند تا چهارده فروردین بود ....


#جاویدان_رافی 





#اوقات_خوش آن بود که با دوست به سر شد 

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود 



#بهشت آنجاست که آزاری نباشد 

کسی را با کسی کاری نباشد 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۷
ج.شجاع رافی

سرگیجه های خالی من کیستم بودی

بهت عجیب هستم اما نیستم بودی


آه ای نود با رنج از پنجت گذشت این ماه

زخمی ترین سالی که در آن زیستم بودی 


بی شک نود و پنج  در نود و رنج ترین حالت ممکن خود بود و گذشت این  سالی که نفسهای آخرش را می کشد سال بی پرندگی بود از بس پرنده های رها را در اسمان آبی نامعلوم پرداد.در آسمان تیره بی برگشت... از بس که پُر بود از خبر بد 

روزی نشد  که چشم وا کنیم و خبر بد به گوشمان نریزد... کابوس مرگهای پی در پی ...انفجارهای خونین ...قطار های در آتش بی مسوولیتی خاکستر شده ...اتشنشان های در آتش مانده پلاسکو و زخم عمیق و بی مرهم بی ترانگی ..کولبرهای مظلوم ..گورخوابهای گم شده در بهت عظیم فراموشی و ..و ..و ..رفتن عزیزانی که رفتنشان درد بود در هوایی که سرد بود  استاد عباس کیارستمى  داوود رشیدى ، على معلم ، دنیا فنى زاده ، جعفر والى ، اصغر بیچاره ، حبیب محبیان ، بهمن زرین پور ، پرویز شاهین خو , کاظم افرند نیا ، حسن جوهرچى ،  مهرى راد ، مهین کسمایى ، افشین یداللهى ، تونى زرین دست ، خسرو شجاع زاده .ملیحه نیکجو مند...چقدر ادامه پیدا می کند این لیست اگر بخواهیم بنویسیم و این غم انگیز است فاتحه ای نثار روح همه این عزیزان در پایان این سال شگفت سرشار از ترانه های غم انگیز با امید به سالی بهتر ...اگرچه دریغی همواره با ماست..  


#آه از این نود و پنج این کبیسه مرگ اندیش


جاویدان رافی 30 اسفندماه نود و رنج

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۰۶
ج.شجاع رافی


موهای تو ؛ عوامل هر فتنه سازی اند 

آن چشمهات؛ موسویان مجازی اند 


با اذن تو معاشر کروبیان شدم

کروبیان به دیدنت از دور راضی اند 


در چهار راه های جهان بوق می کشند 

چشمان تو ...به فکر ترافیک سازی اند 


لبهای سرخ وسوسه انگیز تو _چراغ _

هر دو علامت خطر بعد بازی اند  


-لیلانه نامه- های تو  ابن السلام را

رندانه در تدارک مجنون گدازی اند 

__-__

در حصر خود بگیر مرا تا نمرده ام 

من رهنورد راه چنین ترکتازی ام

تقریر میکنند دو چشمت برای من 

به خاطرات کهنه ات آسان ببازی ام

من آشنا به قاعده ها نیستم هنوز 

من شاعری معاصر ، از عصر ماضی ام 

__-__


وقتی ردیف نیست جهانم به عمد  غیر

وقتی ردیف و قافیه هایم مجازی اند 


دیوارهای شهر به حصرم کشیده اند 

مشغول امر رایج مهمان نوازی اند 


جایی نمی روند دو پایم که نیستی  

دونیمه از من و تو دو خط موازی اند



حکم از تو ماه فتنه برانگیز ..چشم هام

عمری است در محاصره بی حکم قاضی اند...!!



جاویدان رافی










ردیف این غزل از روی عمد پرپر شد!!!

خیال سعدی شیرین سخن مکدر شد...

"" جاویدان رافی"

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۲
ج.شجاع رافی