نیروانایم و بودا کنمت...

غزل ایینه این روح مکدر شده است

نیروانایم و بودا کنمت...

غزل ایینه این روح مکدر شده است

عرصه ی سخن بسی تنگ است
و عرصه ی معنی بسی فراخ

از سخن، پیش تر آ
تا فراخی بینی
و عرصه بینی
هنوز ما را اهلیت گفت نیست
کاش اهلیت شنودن بودی...

"شمس تبریزی/مقالات

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیب» ثبت شده است

شهر... در موی بلند ماه زندانی شده

ماه رمضان است و برکت های طولانی شده


"شب" که با یادت خوشم کوتاه تر از موی من
مثل موهای تو "روز" تشنه طولانی شده

برکت از خواب زمین میجوشد و ورد سحر
شهر قرآنی پر از انفاس روحانی شده

حال من اینروز ها حال اسیر خسته ای است
گشنه از خواب کباب ناب سلطانی
 شده 

چون کویری تشنهء باران در این تیر لجوج!
تیر ماه من ندارد روز بارانی شده

ناز کم کن ..خون مخور در کاسه دلها عزیز
نازهایت عامل نقض مسلمانی شده

بس که می در کاسه خون دل من خورده ای 
چشمهایت مثل احسان علیخانی شده!

روزه هایم با غم پنهانی ات وا میشود
ای مسلمان اسیر نامسلمانی شده!!

در خمار "ربنا" ...افطار ها بی شوق شد
روح من محروم از افطار° درمانی شده

ساز آن آوازه خوان پیر دیر ما بخیر
آن مسیحا دم ..غزل پرداز ربانی شده

چند روزی روزه را با بغض خود وا میکنم
کشتی ام... وامانده در دریای طوفانی شده

تا بیایی شعر و شاعر از نفس افتاده اند 
عشق با امروز و فردای تو قربانی ...


                       ""جاویدان رافی""
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۰
ج. رافی


یخ زدم مثل آدمی برفی در عبور از شبی زمستانی

این منم مرد ساده ای با این دستهای سیاه سیمانی

 

روبرو داد میکشد طوفان  پشت سر بادها که میگریند 

به درک! از دلم چه میگویی  این دل ناگزیر طوفانی

 

جمع کردم برای خود یک مشت ابرهای بهاری از چشمت 

خیس خیسم ولی عجب حالی است  زندگی در هوای بارانی 

 

دوستان عزیز من حالا دو کبوتر دو دانه گنجشکند

گریه ام را کسی نمیبیند وقت فواره و غزلخوانی

 

گفتم از سیب میشود اغاز ,  پرسه در باغ ارزوهایم 

یک سبد سیب سرخ اوردی گفتی این هم دو سیب حیرانی!

 

طفره رفتی و بی صدا گفتی:آنطرف را نگاه کن!...دیدم

مرد میوه فروش گاریچی ,داد میزد که سیب لبنانی

 

وقت کوچ پرنده را دیگر از دل من نگو که یادت نیست

تا قفس باز شد پرنده گریخت رفتم آنشب به سمت ویرانی 

 

گفتم این تازه اول راه است فصل سرد سکوت می اید 

از همین لحظه ای که یخ بستم در تو با گریه های پنهانی

 

میگذارند مردم این شهر ،صبح روز تولدم من را

جای تندیس کهنه ای تنها ، وسط حوض توی میدانی

 

سمت ان نیمکت کسی امد ،که شبیه تو بود چشمانش 

نکند بعد از این قرون مدید ،آمدی بی خبر به مهمانی؟!!!

 

                                                                                                جاویدان رافی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۲۹
ج. رافی